تبليغاتX
وقتی که می نویسم

دست هایت...

عاشقانه دست دلت را

 به من بسپار

و تا هرکجا که می خواهی برو

اما بدان!

تا دور دست ها هم بروی...

گرمای دستانت

در زندان دستانم اسیرند!

*مریم*

!! نوشته شده توسط مریم | 10:30 | چهارشنبه 4 آذر1388 •

داستان 2

 

سه برابر

سوز سرما را كه زير پيراهنم حس مي كنم در خودم مچاله مي شوم. چشم مي دوزم به آسمان و دنبال خورشيد مي گردم تا دلگرم شوم، اما پيدايش نيست. دلم مي لرزد و قيافه آقاي حسيني مي آيد جلوي چشمم كه گرهي به ابروهايش انداخته و سرش را به علامت تاسف تكان مي دهد. سرم را يكوري مي گيرم و زير لب زمزمه مي كنم:- خدايا قربونت برم يه ايندفعه آبروي منو پيش اين دانشجوها حفظ كن، ديگه غلط كنم از اين مسئوليت ها قبول كنم.

دوباره صداي حسيني توي سرم مي پيچد، برخورد تند آن روزش را نمي توانم فراموش كنم. بعد از يك سالي كه توي پايگاه بودم اين اولين باري نبود كه با او سر برنامه ها درگير مي شدم، اما اين بار كاملا جدي اتمام حجت كرد.

-   ببين فرهاد! من نمي دونم چه جوري اما براي اينكه تنبيه بشي اين بار اجازه نمي دم كسي كمكت كنه تا ديگه از اين اشتباهات نكني و ياد بگيري كه اين پايگاه مسئول داره.

اين جملات را چنان با تاكيد و باصلابت گفت كه زبانم قفل شد و فقط توانستم بگويم:- چشم خودم تنهايي درستش مي كنم.

"چشمم پربلا، آخر يكي نيست بگويد تورو سننه كه برنامه هاي كوهنوردي كسل كننده و يكنواخت شده. اين وسط چي به تو مي رسه جز حرص خوردن و اعصاب خوردكني. ها؟ اگه با حليم دادن تو چهارنفر دانشجوي بيشتري جذب پايگاه ميشن يا چه مي دونم از برنامه هاي سخنراني و دعاي عهد استفاده مي كنند بگذار صدسال سياه اين اتفاق نيفته، وقتي مي بيني مقابلت جبهه مي گيرند خب بي خيال شو و مثل بقيه، كارهايي كه بهت مي سپرن رو انجام بده..."

 اما خداييش تقصير من هم بود كه بي اجازه اين كار را كردم، وگرنه آقاي حسيني خودش گفت كه بيشتر از اين بابت عصباني است كه بدون مشورت  او اطلاعيه "كوهنوردي با صرف حليم" را روي  برد چسبانده ام، اما اين هم از آن حرفهاست. اصلا وقتي گوشيش را جواب نداد كلي هم خوشحال شدم و تصميم گرفتم تا مطلع نشده زود دست به كار شوم. چون سر برنامه ي همايش بهم ثابت شده بود كه هرچي پيشنهاد دهم بهانه مي آورد كه بودجه نداريم. حالا كه شجاعت به خرج داده ام، چشمم كور دندم نرم بايد آبرومندانه جمع و جورش كنم. اما اگر هوا همين طور ابري باشد و باران بيايد، آنوقت بازهم حسيني همه چيز را از چشم من مي بيند كه بدون مشورت او تاريخ كوهنوردي را انتخاب كرده ام. حالا من هرچه بگويم "روز زمين پاك" است مگر قبول مي كند. مثل همين قضيه كه وقتي گفتم تعداد دانشجوهاي ثبت نامي سه برابر شده خنده اي كرد و به جاي روحيه دادن در جوابم گفت:- خب من هم اگه بدونم همين همسايه ها ناهار جوجه كباب مفتي ميدن با كله ميرم. چه برسه به اينكه كوهنوردي هم باشه.

 البته وقتي ديد دمغ شدم، با ترديد پرسيد:- ببينم فرهاد! راست ميگي تعداد سه برابر شده؟

ليست را كه دادم دستش. سرش را به علامت رضايت تكان داد. حتم دارم با ديدن آمار دانشجوهاي ثبت نامي خودش هم از برخورد تند آن روزش پشيمان شد كه حرفش را پس گرفت وگفت:- :- به علي و جواد مي سپرم كه كمكت كنند، ببين مي توني پيداشون كني.

من هم خيلي جدي و شمرده شمرده گفتم:- احتياجي نيست، خودم تنهايي اين كار رو مي كنم كه تنبيه بشم و بعدش از مسئوليتم استعفا بدم.

منتظر نماندم تا نصيحتم كند و از اتاق زدم بيرون. هنوز پايم به كلاس نرسيده بود كه جواد زنگ زد. گوشيم را خاموش كردم. بدجنسي ام گل كرد كه كمي اذيتشان كنم. چون از بچه ها شنيده بودم كه آقاي حسيني توي جلساتي كه من نيستم، ازم تعريف كرده و گفته؛غير از فرهاد كس ديگه اي نمي تونه از پس مسئوليت ورزشي بربياد. هرچي باشه قهرمان كاراته اس...

 اما راستش تا آن لحظه به تحويل دادن مسئوليتم فكر نكرده بودم. همين طوري براي اينكه در مقابل حسيني كم نياورم اين حرف را زدم.

نمي دانم چرا ننه دير كرده. نكند نانوا  بازهم مثل ديروز بهانه بياورد كه نمي تواند صدتا نان كنار بگذارد، آخر صبحانه كه بدون نان نمي شود.

 

پی نوشت:

*به شدت از نقد و نظرات استقبال می شود

*یه جایی تو سطح شهر خوندم که اطلاعیه زده بود:روز کوهنوردی...پس همچین بی مناسبت هم نیست!

*اسم خوب هم اگه به ذهنتون رسید حتمن پیشنهاد بدبد

 

!! نوشته شده توسط مریم | 14:32 | جمعه 1 آبان1388 •

داستان

 تازه واردها

ا

تقه ي محكمي به در خورد  و سه نفري پشت سرهم با سرو صدا وارد كلاس شدند. هنوز نفر چهارمي وارد نشده بود كه چندنفر از دانشجوها هم صدا گفتند:- صندلي نيست.

اولي در حالي كه گوشه  لب صورتي اش را مي جوييد، چندثانيه اي بين بچه ها چشم چرخاند، صندلي ها كيپ تا كيپ هم چيده شده بودند. استاد دست از نوشتن كشيد و ايستاد تا تازه واردها جا پيدا كنند. در كلاس را باز گذاشتند و رفتند پي صندلي. چند دقيقه ي بعد يكي شان برگشت، با صندلي اي كه به زحمت بين دستهايش گرفته بود. گذاشتش رديف جلو. بند كوله پشتي اش را باز كرد و رو به استاد كه ماژيك توي دست منتظر ايستاده بود گفت:

-  استاد اگه ميشه چندلحظه صبر كنيد، تو اين كلاس ها صندلي خالي نبود، بچه ها رفتند از بالا بيارن.

استاد در ماژك را كيپ كرد و پرسيد:- از طبقه ي بالا؟ مي تونن؟

دختر  كوله اش را از گوشه ي صندلي آويزان كرد و گفت:- والا استاد اوردنش خيلي سخته، كاش يكي مي رفت كمكشون.

زير لب غريد:- امكانات دانشگاه آزاده ديگه!

سرش را يكوري گرفت و به پسرها نگاه كرد.  يكي از پسرهاي رديف جلو كه خودكار را توي دستش بازي مي داد وقتي ديد دختر نگاهش مي كند. گفت:- استاد اگه اجازه بديد ما مي ريم كمكشون.

 بلند شد و دست دوست  موفرفر اش را كشيد. موقع رد شدن خورد به زيرنويس بغل دستي اش و برگه ها پخش شدند بين صندلي ها.  استاد شانه هايش را بالا انداخت و نشست پشت ميزش.

  - خب اگه تعدادتون اينهمه زياده، صحبت بكنيد يه كلاس بزرگتر بدن بهمون، اينجوري كه نمي شه هر هفته دربه در دنبال صندلي بگرديم،

دختر تازه وارد موهاي طلايي اش را از روي پيشاني برد داخل مغنعه:- بله استاد! فضاي كلاس هم خيلي خفه اس، اصلا با اين تعداد نمي شه درس رو درست فهميد.

استاد با تاييد حرف او ادامه داد:- لطفا از دفعه بعد هركدوم تو ساعت انتخاب شده ي خودتون بياييد، ساعت قبل كلاس خيلي خلوت بود.

همهمه ای در كلاس پيچيد.

-   استاد ما قبلا باهاتون صحبت كرديم

- استاد ما درسهامون تداخل داره

-استاد ما شاغليم برامون امكان نداره

- استاد...

اعتراض ها بيشتر مي شد كه پسرها با صندلي وارد شدند و دخترها پشت سرشان كه سه تايي گوشه هاي يك صندلي را گرفته بودند. صداي بچه ها با صداي كشيده شدن و جابجايي صندلي ها قاطي شد. سروصداها كه بالا رفت. استاد با ماژيك روي ميز كوبيد:

- باشه حالا بمونه آخر كلاس دربارش بحث مي كنيم...اما چندتا نكته هست كه دوباره  براي اطلاع كسايي كه جلسه ي اول نبودند يادآوري مي كنم. از جلسه ي آينده قبل از من توي كلاس باشيد، در غير اينصورت بايد كل كلاس رو راني مهمون كنيد، امروز هم به خانمها تخفيف داديم.

- پسر موفرفري با صداي خفه اي گفت:- اگه ما پسرها بوديم كه...

استاد ادامه داد:- و همين طور كسايي كه تمرين حل نكرده باشن، سرسنگين تره که از همون ابتدا سركلاس نيان، اينطوري حداقل بقيه...

تازه واردها بهم نگاهي انداختند و سرشان را به علامت  سوال تكان دادند. دختر رژ صورتي وسط حرف استاد پريد:

- ببخشيد استاد! مگه درس حسابرسي تمرين هم داره؟

استاد يكه خورد، از بالاي عينكش به آنها نگاه كرد  و با صداي كشداري گفت:

  - حسابرسي؟!

رژ صورتي  دور لبهايش را خيس كرد

- مگه اينجا كلاس حسابرسي استاد وفا نيست؟

استاد دستهايش را رو سينه اش گره زد :- نخير! اينجا كلاس صنعتي استاد علمداريه.

صداي خنده ي بچه ها بالا رفت. يكي گفت:- كلاس استاد وفا طبقه ي بالاست.

تازه واردها بلند شدند.موطلايي صدايش را نازك كرد:

- ببخشيد استاد!مثل اينكه ما اشتباهي اومديم، اجازه هست؟

استاد خنده اي كرد و با دست به در اشاره كرد.

-بفرماييد.

هنوز در را نبسته بودند كه پسر خودكار بدست داد زد:

- صندلي هاتون خانمها! بالا صندلي نبودا...

تازه واردها برگشتند سمت صندلي هاشان.

 

 منتظر نقد و نظراتتون هستم

!! نوشته شده توسط مریم | 23:31 | پنجشنبه 16 مهر1388 •

RSS